اشعار

آمدند و به ما ز دین گفتند

آمدند و به ما ز دین گفتند
صبح تا شب، از آن و این گفتند

جای تبلیغ عشق یا ایثار
قصه هایی ز خشم و کین گفتند

دشمن زنده را رها کردند
لعن و نفرین به مومنین گفتند

جای فکری برای آینده
از گذشته به سوز دین گفتند

جای فکری برای این دنیا
از جهان های واپسین گفتند

دشمن زنده را رها کردند
لعن و نفرین به مومنین گفتند

صبح تا شب ز مرگ دین خواندند
خودشان،ترک علم و دین گفتند

خودشان، رهزنان دین بودند
غرب را دزد در کمین گفتند

چارده قرن، صد فرقه شدند!
دیگران را چرا لعین گفتند؟

خنده دار است دشمنان دین
سخنانی چه آتشین گفتند

این خوارج، به اسم حزب الله
نام خود با خدا قرین گفتند

فکر اینها شبیه شیطان است
چهره ها نیز اینچنین گفتند

گوش خرها به پای منبرها
مفت دیدند و یاسین گفتند

نام علامه را عَلَم کردند
پوشش جهل را چنین گفتند

جای پرداختن به اصل دین
چارده قرن، فرع دین گفتند

مغز اسلام را تهی کردند
آن فقیهان که اینچنین گفتند

بر شما در ستیز با اسلام
کافران نیز آفرین گفتند

ره به بیراهه می برند این قوم
گرچه از رب العالمین گفتند

وه چه شیطانی است این افکار
گرچه با ناله ای حزین گفتند

فکرشان، تیره بود و بیهوده
ذکرشان را به قصد کین گفتند

جاهلند و به نام اهل البیت
سخنانی به کفر، عجین گفتند

سخن عقل را کفن کردند
حرف احساس را یقین گفتند

دوست چین و شوروی گشتند
تَرک اسلام و مسلمین گفتند

هر چه دولت که کافر و گبر است
با شما یار و همنشین گفتند

پشت پرده چه کارها کردند
آمدند و به ما ز دین گفتند


حب بدون عمل

حب بدون عمل
شاکی بی مدعاست

حب بدون عمل
طبل بدون صداست

حب بدون عمل
جمله خطا در خطاست

حب بدون عمل
دم پا در هواست

حب بدون عمل
مثل نفاق و ریاست

حب بدون عمل
خواب و خیال و خطاست

حب بدون عمل
مایه شر و بلاست

حب بدون عمل
راحتی و ادعاست

حب بدون عمل
فکر سراسر خطاست


حب بدون معرفت

حب بدون عمل، نیست برادر امان
نیست تو را یاوری، غیر عمل در جهان

حب بدون شناخت، راه به جایی نبرد
کشتی بی لنگر است، قایق بی بادبان

حب بدون عمل، پوچی و درماندگیست
مایة گندیدن است، پیکر بیاستخوان

حب بدون عمل، خوب ولی آرزوست
خواب و خیالی خوش است، سود ندارد بدان

حب بدون عمل، شاه بدون سپاه
کاتب بی کاغذ است،قاضی بی پاسبان

حب بدون شناخت، شاکی بی مدعاست
طبل بدون صداست‌، جسم بدونروان

حیف که بسیار داشت، ملت من انحراف
من چه بگویم از این، درد بدون بیان


زبان حال مداحان و وعاظ نادان

ما برای اختلاف آماده ایم
نی برای اتحاد آماده ایم

ما برای فصل کردن آمدیم
نی برای وصل کردن آمدیم

ما درون را ننگریم و حال را
ما برون را بنگریم و قال را

هر که هر چیزی که در تاریخ گفت
مورد تایید ما شد حرف مفت

چون خوارج، دید ما گنجشکی است
فکرهای ما سیاه و زشت و پست

ما ابوجهلیم در باطن چه سود؟
نام علامه نقاب جهل بود

شد ابوجهل از شماها رو سفید
در جهالت بی گمان: هل من مزید؟

زشتی خود را فرامش کرده ایم
سر به تاریخ عربها برده ایم

جاهلیت با تعصب در عجم!
شرم دارم از کتاب و از قلم

شد عرب از جاهلیت چون رها
فارس آمد اندرین وادی چرا

دشمن زنده رها کردیم ما
سر به اموات کسان بردیم ما

ظلم اکنون را فرامش کرده ایم
سر به تاریخ عربها برده ایم

روی مشتی قصه و افسانه ما
خلق را کردیم هی دیوانه ما


از توهم تا حقیقت

گفت شخصی: عمر بود کافر
هم حسود و خشن هم مزور

غاصب بارگاه خلافت
دشمن اهل و بیت نبوت

قاتل فاطمه از سر کین
عاشق تفرقه دشمن دین

گفتم ای دوست یک لحظه خاموش
در تعصب چرا می زنی جوش

زیر تبلیغ مداح، مُردی
زیر تقلید، چون ره سپُردی

بارگاه خلافت، خیال است
قصر و تخت و محافظ، محال است

حرف تو کفر و وزر و وبال است
چونکه مبناش، وهم و خیال است

مست مشتی خیالات خامی
اطلاعات تو چند نامی

گر عمر یا ابوبکر، بد بود
نزد احمد که پاک است رد بود

همنشین علی و محمد
قاتل و ظالم و غاصب و بد؟

آفرین بر محمد از اینکار
همنشینان او زشت و غدار!

حاصل دسترنج محمد
عده ای آدم ظالم و بد!

بَه بَه از دست پرورده هایت
جمله شیطان صفت در نهایت!

حاصل سالها رنج احمد
عده ای آدم ظالم و بد!

گر عمر، قاتل فاطمه بُد
ام کلثوم کی همسرش شد؟

که شود همسر قاتل مام؟
غافلی غافل از لام تا کام

که دهد دخترش را به قاتل؟
عقل شیعه چرا گشته زائل؟

عقل تو دست مداح احمق
حرف حق، تلخ شد تلخ شد حق

گر علی بود اول خلیفه
کس نمی رفت اندر سقیفه

در سقیفه که بودند؟ انصار
در تخلف ز قرآن، علمدار؟

مدح آنها به قرآن نمودار
ناگهان یک شبه مثل کفار؟

در سقیفه که بودند؟ انصار
جمله بیمار دل جمله مکار؟

یکصد آیه به تمجید اصحاب
آمده، شیعه خود را زده خواب

مدح آنها به قرآن، نمودار
جمله بیعت شکن، جمله غدار

جملگی کوردل، جمله بیمار
جمله شیطان صفت جمله مکار!

یک شبه ناگهان ضد قرآن؟
ناگهان یک شبه اوج عصیان؟

نیست اندر سقیفه روایت
نه اشاره به یک نیمه آیت

نیست آنجا سخن از وراثت
از احادیث پوچ از حماقت

نه سخن از غدیر است و بیعت
نه ز آیات قرآن رحمت

نه سخن از روایات جعلی
نه خبر از احادیث فعلی

بود علی مشورت ده به ظالم؟
ایکه هستی ابوجهل عالم

نیست علامه جهاله است این
سینه اش غرق بیماری کین

مستمعهای تو پر جهالت
خالی از دانش و در ضلالت

عقل تو بند قلاده ها شد
بعد از آن مثل گرگی رها شد

دور از واژه های خدا شد
تا دهانت به تکفیر وا شد

منطق و مدرکت، فحش و نفرین
خشم و اندوه بیهوده و کین

نام خود در تباهی نوشتی
فکر کردی که ناف بهشتی

حیف، چون راه تو راه شرک است
وای بر آنکه با شرک پیوست

در تعصب، نفهمی حقیقت
کی رها می شوی از ضلالت

جمله اصحاب جاهل، تو عالم
عادلی تو، همه خلق، ظالم

مولوی جاهل است یا که سعدی
یا که عطار شد شخص بعدی

یا که خیام یا ابن سینا
یا که زید آن شهید مصفا

یا سنایی که عارف ترین است
یا غزالی که او بهترین است

یا شهاب الدین سهروردی
یک نفر را بگو گر تو مردی!

افتخار همه فخر رازی
پس بفهمی اگر اهل رازی

شیعة شاه عباس هستی
از اباطیل علامه مستی

می روی قعر دوزخ، عزیزم
من ز افکار تو می گریزم

دشمن روضه ام دشمن جهل
دشمن مفت خورهای نا اهل

دشمن منبر و خود زنی ها
قصة قهر خاله زنی ها

دشمن فرقه بازی، تعصب
دشمن جهل، کینه، تقلب

دوست عقل و تحقیق و فکرم
مثل یک روح بی کینه بکرم

دشمن جهل و خشم و دروغم
آیه های خدا در فروغم

دشمن اشک و رنگ سیاهم
عاشق خنده و نور ماهم

پیرو راه پاک نبی ام
عاشق حرفهای علی ام

چون عمر، ساده و رک و عاشق
چون ابوبکر، صدیق و صادق

چون علی عاشق اتحادم
دشمن آدم بیسوادم

چون علی با خوارج بدم من
دشمن آدم احمقم من

خارجی کیست؟ دید تک بعدی
متعصب، همیشه سگ بعدی

خارجی کیست؟ آدم احمق
دشمن انتقاد و راه حق

خارجی کیست؟ دید گنجشکی
عاشق رنگ مکروه مشکی

دشمن شبهه مردان احمق
جاهلان سبک عقل ناحق

گوش اینها به قرآن شده کر
من چه گویم ز دادار بهتر؟

پس رها کن که اینها اسیرند
عاقبت در جهالت بمیرند

چون بمیرند بیدار گردند
مات و مبهوت زین کار گردند

چون قیامت شود شرمسارند
سوی دوزخ، همه رهسپارند

در سرت بود فکر شفاعت
قعر دوزخ شدی جای جنت!

کرد آخوند، گمراه و خوارت
بُرد آخر، به دارالبوارت

عقل را چون که تعطیل کردی
مست صدها اباطیل کردی

در پی نفس دون، چون دویدی
جای جنت به دوزخ رسیدی


مذهب ما

مذهب ما شده کینه توزی
داستان غم و تیره روزی

مذهب کینه و غصه و خشم
مذهب گوش نه مذهب چشم

مذهب گوش، یعنی که اسمع
مذهب چشم، یعنی که اقراء

مذهب گوش، یعنی شنیدم
مذهب چشم، یعنی که دیدم

مذهب آه و افسوس و غصه
بهر چه؟ بهر یک مشت قصه

مذهب خمس،این فرع بی اصل
صیغه این فصل تاریک بی وصل

جای فکر و تعقل، تعبد
جای تحقیق، تقلید، لابد

مذهب ساز ناساز در دین
دوری از مسلمین،‌لعن و نفرین

کینه از روی یک مشت قصه
مثل کودک ز هر قصه غصه

مذهب دشمنی با تسنن
مذهب دین، برای تفنن

مذهب داد و فریاد و توهین
عاشق قبر و زاری و تدفین

مثل طوطی سزاوار تقلید
مثل خر هر چه گفتند تایید

مذهب نذر و امید واهی
جای رفتن به راهی الهی

مذهب کینه توزی و نفرین
غصه از قصه هایی دروغین

غصه از قصه هایی ندیده
نه کسی دیده و نه شنیده

مذهب جعل و تاویل و تحریف
مذهب مدح و تکفیر و تعریف

مذهب شک و ترس و تقیه
مذهب مرگ و حدس و بلیه

مذهب با صحابه تبری
با یهود و مسیحی تولی

با همه اهل عالم، تولی
با هر آنکس که سنی تبری

مذهب منبر و خود زنی ها
قصة قهر خاله زنی ها

دشمنی روی دعوای مرده
آن هم از قصه ای خاک خورده

خالی از ذره ای فکر و تحقیق
زیر صد گونه تبلیغ، تحمیق

سفسطه مغلطه یا که توجیه
در فرار از حقیقت به هر تیه

مذهب انتظار و تقیه
زیر هر ظلم و رنج و بلیه

مذهب جای قرآن: مفاتیح
شرک را جای الله، ترجیح

جای مسجد به تکیه رفتن
دین و اسلام بر باد دادن

خر شدن پای منبر چه آسان
رایگان دین و ایمان به شیطان

مذهب قبه و قبر و گنبد
مهر و تسبیح و اذکار بی حد

یا علم یا کتل یا که زنجیر
یا که بر فرق سر، تیغ شمشیر

(ای مقلد تو تقلید می کن
هر چه گفتیم تایید می کن)

(شک نکن شک سرآغاز کفر است)
گرچه آخوند، خود، راز کفر است

پیشوای جهنم شمایید
دین الله را س‌‌‌َم شمایید

دین الله، شیرین و خوش بود
طرز فکر شماها ترش بود

طرز فکر شما چون، خوارج
احمقانه ولی گشته رایج

منشاء دین گریزی شمایید
بدترین نوع از هر بلایید

دوست کور و نادان شمایید
بهترین یار شیطان شمایید

دوست خر، چنان ضربه ای زد
کز سپاه مغول بر نیامد


گفتگوی واعظ و عارف

واعظی گفتا که ایمان تو کو؟
گفتمش آنجا که حرف زور نیست

گفت دوری از حقیقت، بازگرد
گفتمش راه حقیقت، دور نیست

گفت توبه کن بیا دنبال من
گفتمش افسوس، چشمم کور نیست

گفت در تکیه جایت خالی است
گفتمش تیره است آنجا نور نیست

گفت پای منبر من نکته هاست
گفتمش افسوس زیرا سور نیست

گفت قرآن را کنم تفسیر، من
گفتمش جهل و حقیقت جور نیست

گفت دوره کن مفاتیح الجنان
گفتمش مجنون نیم ماجور نیست

گفت شاد و خرمی ای دوزخی
گفتمش با غم کسی مسرور نیست

گفت اجباراً بیا سوی بهشت
گفتمش در دین کسی مجبور نیست

گفت دلها موم افسون منند
گفتمش نیشت، کم از زنبور نیست

گفت مستی بوسه بر رویم نزن
گفتمش مستیم از انگور نیست

گفت مستی غافلی هوشیار شو
گفتمش حرف خم و مخمور نیست

گفت باید تا مجازاتت کنم
گفتمش هنگام نفخ صور نیست

گفت خلقی را هدایت کرده ام
گفتمش صیدی تو را در تور نیست

گفت دلشوره زدی در جان من
گفتمش حق، تلخ باشد شور نیست


محبان عمر و علی

من به محبان علی و عمر
توصیه ای داشته ام بی ضرر

دوستی صرف، خیالی است خام
معرفت و فهم، بًود پر ثمر

دوستی صرف ندارد بهاء
دشمنی صرف ندارد ضرر

آن دو نفر دوست هم بوده اند
وای ز هر دشمنی پر خطر

وای ز هر قصة بی اصل و پوچ
مایة اندوه و جنایات و شر

وای ز افسانة خاله زنی
در خور نقالی کوی و گذر

وای به اندیشة پیرزنی
ای که جوانی تو حذر کن حذر

وای بر آن مجتهد کم سواد
وای بر آن پیرو نادان و خر

بی خبر از عاقبت رفته گان
هم ز جهان هم ز خودش بی خبر

وحدت و توحید، هدف بایدت
اول هر کار، شرف بایدت


شک کن

از جهل دور شو، که اگر تو چنین شوی
با پاکی و شرافت دانش قرین شوی

شک کن به راه و رسم، اجداد احمقت
تا چون نبی اکرم، آماج کین شوی

ارباب دین بخون تو چون تشنه میشوند
اینجاست لحظه ای که تو دارای دین شوی

پایان کار تقلید، ای دوست: دوزخ است
تحقیق کن، که لایق عرش برین شوی

علم یقین و عین یقینی رها کنی
تحقیق من، بخوانی و حق الیقین شوی


روحانی شهر

روحانی شهر، مست از بادة جهل
قومی ز پی‌اش روانه در جادة جهل

در نیمه شب سیاه شرک و کینه
بی نور یقین، نهاده سجادة جهل

من در عجبم ز پیروان اینها
هر لحظه بدون فکر، آمادة جهل

نفرین و سیاهی و عزا و کینه
هستند عزیزان به خدا زادة جهل

افسوس که شیطان زده بر گردنتان
افسار نگون بختی و قلادة جهل

شیطانکهای مهد فکر پوکت
هستند همه از شکم مادة جهل


واعظ و مداح نادان

واعظ نادان، برایت خوشزبانی کرد و رفت
بعد از آن مداح احمق، نوحه خوانی کرد و رفت

روح پاکت را دچار کینة بی جا نمود
فکر کردی روی منبر، نکته دانی کرد و رفت

وای بر عمر گرانقدری که در باطل گذشت
وای بر آن پیرمردی که جوانی کرد و رفت

ناله و نفرین، غرور و خشم، جهل و تیرگی
روی نادانی و کینه، بدزبانی کرد و رفت

قصه‌هایی جعلی و افسانه هایی پوچ خواند
بیخدا شد چون که با شیطان،تبانی کرد و رفت

اختلاف و کینه اندر امت احمد فکند
در خیال خام خود چون روضه خوانی کرد و رفت

در سپاه جهل، سردمدار راه کفر شد
خانة تزویرها را پاسبانی کرد و رفت


اگر…

اگر شب تا سحر قرآن بخوانی
تمام روزها روزه بگیری

سپاه کفر را درهم بکوبی
شوی پیروز میدان با دلیری

هر آنجا خواست پای تو بلغزد
کنی یاد خدا و سر به‌ زیری

بدون مسکن و مال و منالی
به زیر پای تو باشد حصیری

سرایت کلبه ای خالی و کوچک
غذایت تکة نانی و شیری

شهادت را پذیرایی کنی تو
به زَهری یا که شمشیری و تیری

ندارد ذره ای سود ای عزیزم
اگر هنگام مردن، خر بمیری


بترس

از نعره های آدم غرق جنون بترس
از واعظی که رفته پی چند و چون بترس

از آنکه زشت چهره تر از دیو شد نترس
از آن کسی که زشت شده از درون بترس

رنگ سیاه، خون به دلت می کند بدان
از رنگهای تیره تر از رنگ خون بترس

شیطانی است رسم و ره مفتیان شهر
از دیو جهل و نغمة روحانیون بترس

گیرم که تا کنون سر تو شیره مال شد
بگذشت آنچه بود، عزیزم کنون بترس

زنهار، قصه ها نشود اعتقاد تو
زین قصه های له شده اندر قرون بترس

از دیو جهل و آدم مداح و حرف مفت
از گریه و سیاهی و فریاد و خون بترس


دین الله

مذهب شیطان ز راه گوش بود
مذهب الله، عقل و منطق است

واعظ تکیه مانند زنان
غرق نفرین و عزا و نق نق است

چون خوارج، دید او گنجشکی است
فکر اینها با حقیقت، عایق است

آنکه ایمان تو را دزدید، او
بدتر از صدها هزاران سارق است

ملتی که تابع احساس شد
حاکمانی احمق و خر، لایق است

آدم کاری و دانا ساکت است
آدم نادان و ابله، ناطق است

من، ولی بسیار دارم غصه ها
کار من ای دوست، نزدیک دق است

آنکه با افسانه ها دلخوش شده
دشمن عقل و دلیل و منطق است

دیو را دیدم شبی با جهل گفت
دوستی ما ز عهد سابق است

آنکه جاهل می دود دنبال نفس
قاسط است و ناکث است و مارق است

مذهب ما مذهب افسانه هاست
مذهب الله، عقل و منطق است

مذهب ما مذهب گوش است و خشم
مذهب حق، ضد اشک و هق هق است!


دارم درون سینه ز اندوه آهها

ای که از روی تعصب آمدی
ای که با یاران پیغمبر بدی

اعتقادات تو روی قصه هاست
آزمایش گر شود راحت ردی

در قیامت رو سیاه و شرمسار
نا امید از رحمت و از احمدی

روی حرف یکسری مداح خر
آتش کینه چرا بر جان زدی

موجب اسلام تو فاروق بود
از حسودی تهمت و بهتان زدی

مثل شیطان می شوی تو دوزخی
رانده و مطرود نور ایزدی


کار جاهل

کار جاهل، نگاه است و تقلید
هر چه گفتند، تسلیم و تایید

هر چه بشنید، بی شک پذیرفت
هرچه را دید، بی شک پسندید

رفت، گمراه در راه اجداد
کرد، بدبختی خویش تجدید

بست، چشم خرد بر حقیقت
حرف حق را چو بشنید خندید

جای قرآن، مفاتیح را خواند
جای تحقیق، تایید و تقلید

جای مسجد، به تکیه ها رفت
غرق شد در تباهی و تردید

پای منبر نشست و چه آسان
رفت از روح او نور توحید

عاشق کینه و خشم و نفرین
در پی گریه و اشک و ماتم


با جهالت برو تا جهنم

با جهالت برو تا جهنم

عاشق قصه هایی خیالی
داستانهای بس ایده آلی

دشمنی های پوسیده و پوچ
دوستی های بی جا و خالی

ذهن تو خالی از عقل و تحقیق
فکر تو خالی از هر سئوالی

عاشق رنگ مکروه تیره
هر چه که هست در آن ملالی

دوست داری همیشه بگریی
دوست داری همیشه بنالی

مثل زنها گرفتار کینه
آنکه او هست شبه رجالی

پایه اعتقادات تو شد
قصه هایی ز راوی غالی

زیر فرهنگ نادانی و مرگ
می شوی دفن، آرام و کم کم

با جهالت برو تا جهنم

تا کجا بند تقلید هستی
می وزد باد و تو بید هستی

غرق دریای شرکی چه حاصل
فکر کردی که توحید هستی

از اباطیل علامه مستی
در پی رد و تایید هستی

مثل اجداد، مقبول شیطان
آخر سال، تجدید هستی

مست یک مشت، افسانه گشتی
خام یک مشت، امید هستی

حرف حق را شنیدی ولی حیف
مثل آنکس که نشنید هستی

در تعصب شده قلب تو سنگ
فارغ از شک و تردید هستی

خوردی از میوه جهل و ناچار
نیستی در خور نام آدم

با جهالت برو تا جهنم

نا امیدم از این مردم غم
خسته از اشک و زاری و ماتم

شبه مردان نادان و احمق
شبه زنهای بیچاره و کم

شبه اسلامهای خوارج
شبه علامه های مؤمم

مثل انعام یا کمتر از آن
دیو جهلند چون شبه آدم

عاشق وردهای مفاتیح
در بهشت است گویی مسلم

ظاهر حرفها آب زمزم
باطن کارها آتش و سم

جای الله در پیشگاهِ
قبه و قبر، شد گردنت خم

راه تو کج ترین راه باشد
رو به دوزخ به صف مقدم

با جهالت برو تا جهنم


آخوند

خسته شد ملت از حال آخوند
از تمامی اعمال آخوند

مسخ شد آیه‌های خدا از
آن احادیث پر قال آخوند

سال گرگ است تقویم امسال
یا به دیگر زبان سال آخوند

عین کفر است اقوال این مست
عین شرک است افعال آخوند

تو برو کار کن ای برادر
خمس مالت شود مال آخوند

جور بی حالیش را کشیدند
آن مریدان فعال آخوند

ای بسیجی به روز قیامت
زیر باری و حمال آخوند

پاک کن ای خدا کشورم را
از تمامی عمال آخوند

کل دریای مازندران رفت
از زد و بند و اهمال آخوند

کی شود پر ندانم از این نفت
آن شکمهای چون وال آخوند

حد پایان ندارد بدانید
آرزوها و امیال آخوند

ملت شیر و خورشید افتاد
مثل بره به چنگال آخوند

حرف حق را نگردد پذیرا
آن سر بی مخ و کال آخوند

جز دروغ و خرافه نبینی
تا که وا می شود گال آخوند

در جدال است با اهل سنت
ذهن بیمار و دجال آخوند

بی گمان حرف حق و شجاعت
بشکند یال و کوپال آخوند

حال ما را گرفت این تبهکار
پس بگیریم ما حال آخوند

زرق و مکر و فریب و ریا بود
تا به حافظ زدم فال آخوند

ذهن شیطان دون هم ندانست
تا کجاهاست آمال آخوند

جیب من، جیب تو، کی گشادست
مال من، مال تو، مال آخوند

زیر روسیه و چین شده پهن
پاچه خواری و دستمال آخوند

در قیامت ببینی که شیطان
بر صراط است حمال آخوند

با نوکش بیضه دین شکسته
جای آن بر پر و بال آخوند

توبه و عذر خواهی نبینی
زان زبان به حق لال آخوند

شانس دارد عجیب این تبهکار
بس بلند است اقبال آخوند

دیدم ابلیس هنگام چینش
در کفش داشت غربال آخوند

رفت اسلام از کشور ما
تا وطن گشت اشغال آخوند

نیست در ذات اسلام عیبی
هست اشکال، اشکال آخوند

کی رها می شود ای خداوند
ملت ما ز چنگال آخوند


تقلید و جهالت

تقلید و جهالت همه جا درد سر ماست
در هر طرفی فتنه و شر زیر سر ماست

آتش زدن پرچـم و سر دادن فریاد
سر شاخ شدن با همه تنها هنر ماست

انگار که دستان خدا روی سر ماست

تا دست خدا روی سر ماست ذلیلیم
این دست خدا نیست اگر بود خلیلیم

دنباله رو و تابع شیطان رذیلیم
هر نطق شما مایه شر و ضرر ماست

انگار که دستان خدا روی سر ماست


شد قیامت، امامت نیامد

شد قیامت، امامت نیامد
در سرت جز خلافت نیامد

آفتابی ز دانش در آمد
عمر جهل و جهالت سر آمد

در پی جهل و تقلید و تکرار
شیعه شد در جهالت سر آمد

ای برادر، خودت فکر خود باش
شد قیامت، امامت نیامد

گیرم آید اگرچه خیال است
باز سودی به حالت ندارد

هست قرآن امامی که زنده ست
نه امامی که افسانه آمد

عاقبت جز ندامت نماند
شد قیامت، امامت نیامد

خوب باش و ز اوهام شو پاک
سوی دوزخ شود نیت بد

عقل و ادراک داری به پاخیز
قبل از آنی که عمرت سرآید

در دلت جز عداوت نماند
شد قیامت، امامت نیامد

*****

چون امام شما غائب آمد
خمس حاضر شد و نائب آمد

رفت نائب به جایش فقیهی
آمد آنجا به شکل وقیهی

از فقاهت ولایت در آمد
چون زمان ولایت سر آمد

مطلقه شد ولایت چو شاهی
ملت از چاله آمد به چاهی

زد عقبگرد جای ترقی
لنگ شد هر دو پای ترقی

خشت اول که کج رفت این شد
تا خرافات مبنای دین شد

جای قرآن مفاتیح آمد
نوبت رد و توجیه آمد

چون که قرآن روایت زده شد
عقل رفت و حکایت زده شد

اصل رفت و گرفتار فرعیم
مثل خر زیر آوار فرعیم

اصل توحید باشد کجائی؟
قبر و گنبد ندارد صفائی

این صفائی که دیدی دروغ است
دیو شرک است و افسار و یوغ است

مثل تریاک تخدیر آنی است
معجزه نیست این امتحانیست

مثل گوساله سامری بود
با صدائی که جادوگری بود

تو مشو ایمن از مکر آخوند
مثل شیطان بود فکر آخوند

کرد آخوند گمراه و خوارت
بُرد آخر به دارالبوارت

در پی نفس دون چون دویدی
جای جنت به دوزخ رسیدی

در سرت جز جهالت نیامد
شد قیامت، امامت نیامد


علی یا شیعه؟

شیعه گریه، علی لبخند
شیعه دوری، علی، پیوند

شیعه مفتون رنگ سیاه
علی اما سپید مثل ماه

شیعه افسانه های پوشالی
علی اما حقیقتی عالی

شیعه احساس، علی فکر است
فکر او مثل روح او بکر است

شیعه توهین، علی آقا
شیعه نفرین، علی والا

تقیه شیو‌ة دورویی هاست
علی اما صریح و رک و راست

شیعه دنباله رو، علی تکرو
شیعه ها کینه جو، علی خوشرو

شیعه بیچارة خرافات است
علی اما شه مراعات است

شیعه نذر و علی عمل
علی اصل و شیعه بدل

شیعه شِکوه علی تسلیم
شیعه خواری علی تکریم

تیغ شیعه بروی فرق خویش
ذوالفقار علی است پیشاپیش

شیعه باطل، علی عادل
شیعه جاهل، علی عاقل


منش متعصبین

چون خوارج در تعصب سوختی
مثل غالی ها گناه اندوختی

پاسدار مکتب یک مشت دزد
شیر جهلند این گروه زن به مزد

کینه جو و احمق و غالی منش
تو کجایی چون علی عالی منش

عالم تو مثل احبار یهود
کر شوند اینها به هر عیسی سرود

کور خورشیدند خفاشان جهل
این سبک عقلان و اوباشان جهل


شرک و جهل

یا چهرة جهل را نشان خواهم داد
یا راه به سوی کهکشان خواهم داد

یا ریشة شرک را می خشکانم
یا بر سر این قضیه جان خواهم داد


جهالت

نماز جاهلانه مثل بازیست
نیاز از واسطه یک حقه بازیست

چرا شیعه نمی خواهد بفهمد
وضوی با جهالت، آب بازیست


خوارج

خوارج مثل حیوانند ای دوست
حقیقت را نمی دانند ای دوست

خوارج دست شیطان داده افسار
براه جهل آسانند ای دوست

خوارج پشت دین و ریش و تسبیح
موجه یا که پنهانند ای دوست

خوارج فکر کرده عین حقند
ولی بدتر ز شیطانند ای دوست

خوارج در تعصب رشد کردند
نمی‌میرند سگ جانند ای دوست

سپیدی را بسی مکروه دانند
سیاهی را نگهبانند ای دوست

خوارج عاشق رنگ سیاهند
سیه کار و سیه بانند ای دوست

خوارج مستحق لعنت حق
برای اینکه شیطانند ای دوست

خوارج غیر آنچه دوست دارند
کتابی را نمی‌خوانند ای دوست

مبادا از خوارج باشی ای دوست
ز دین و عقل، خارج باشی ای دوست


و تمام است مرا با تو سخن

و تمام است مرا با تو سخن
خبری نیست به جز مرگ و کفن

خبری نیست به جز ناله و آه
اثری نیست ز آرامش و من

خسته از اینهمه نامردیها
مردم حیله گر عهد شکن

غصة ما همه اش در تاریخ
وطن ما همه اش بیت حزن

خنده ممنوع و عزاداری رسم
دین نمایش شده و حرف زدن

در عمل دوزخ رنج است و ستم
در سخنرانی جنات عدن

همه اش وعده و امید و فریب
همه اش صحبت پیروز شدن

گوسفندیم در این راه سراب
سر ما می رود آخر از تن

عمر تو مثل حبابی است بر آب
و تمام است مرا با تو سخن


روز جزا

روز جزا که شافع شیعه عمل بود
چون بی عمل بود همه چیزش بدل بود

در پیشگاه حق چو همه جمع می شوند
او بدترین خلق ز کل ملل بود

با فکرهای تلخ تر از زهر شوکران
پنداشته که ما حصل او عسل بود؟!!

اینها خوارجند که از دین جلو زدند
افسوس زان نگاه که در جهل حل بود

گمراه می دود پی ارشاد دیگران
مانند آن طبیب که یک عمر کل بود

شرک است راه مردم نادان و کم خرد
جای عمل تمام وجودش امل بود

اینجا هزار فرقه و صدها گروه شرک
اینجا هزار قدرت و چندین دول بود


شکوه علی از مدعیان حب او

چیزیست در دلم که نه تغییر می کند
من را به سوی مرگ، سرازیر می کند

فریاد می شود که بجوشد ز دل ولی
چون عقده در فضای گلو گیر می کند

تنهاییم بزرگترین، پادشاهیست
دل را برای حادثه ها شیر می کند

من را هزار جهل، گریبان گرفته اند
من را هزار فاجعه تقدیر می کند

چیزیست در نهاد من ای کوه سربلند
چون غده تیر می کشد و پیر می کند

توحید ناب می شوم و آب می شوم
انگار، زهر دارد تاثیر می کند

انگار، عشق دارد تفسیر می شود
هر چند دیو دارد تزویر می کند

افسوس از حماقت آنکس که بعد من
راه مرا تعصب و تعبیر می کند

فکریست در سرم که نمی آیدم به لب
چیزیست در دلم که نه تغییر می کند


خداحافظ

خدا حافظ ای کشور لعنتـی
پــر آشوب بـوم و بر لعنتی

خرافات می ریزد از کـوی تو
بـه همراه هـر بـــاور لعنتی

تمامی بدبختی ما ز توست
تو ای نفت ای گوهر لعنتی

اگر مام میهن شود بـی پدر
نگویـم بــه او مادر لعنتـی

ولی هر خری می زند دم ز تو
هــزاران هــزار انتـر لعنتی

ز دیدار تو خون شده این دلم
تو نـادان کـور و کـر لعنتی

چرا مثل خر می کنید انقلاب
شماها در این خاور لعنتی

زیاراتتان مملو از لعنت است
بـرای همیـن آخــر لعنتی

خدا حافظ ای رهبر کور دل
خـداحافظ ای اکبـر لعنتی


جمهوری قلابکی

جمهوری قلابکی، دارد سقوط می کند
این اقتدار آبکی، دارد سقوط کند

مهدی موهوم شما، آخر نمی آید ولی
بنیادهای آهکی، دارد سقوط می کند

این بچه شیطان ریا افتاده از مرگ و عزا
مانند کاهی طفلکی، دارد سقوط می کند

کار بسیجی مظلمه باتوم و اشک آور قمه
آخوند با هر مسلکی، دارد سقوط می کند

سهم امام و روضه ها، بیکاره های حوزه ها
خمس و زکات قلکی، دارد سقوط می کند

از امر منکرهایتان، از نهی معروف شما
این امر و نهی سیخکی، دارد سقوط می کند

از بوق تبلیغ شما، شد مثل طوطی فکرما
این خط دهی زورکی، دارد سقوط می کند

ساز مخالف شد هدف، آمد فساد از هر طرف
آری نظام جلبکی، دارد سقوط می کند

حق آید و باطل رود، پای شما در گل رود
اندیشه شیطانکی، دارد سقوط می کند

اندیشه های آبکی، تحلیلهای یخمکی
آن شیخ ریش و پشمکی، دارد سقوط می کند

باد هوا شد وعده ها، خاموش شد آن نعره ها
جمهوری قلابکی، دارد سقوط می کند


کشورم را ….

کشورم را خراب می بینم
ملتم غرق خواب می بینم

مردمم خوش خیال می باشند
نقشه ها را بر آب می بینم

مال را منتهای آمال
عشق را توی خواب می بینم

من خرابی دین مردم را
ناشی از انقلاب می بینم

من وجود تو را ای آخوند
مرگ اسلام ناب می بینم

من ظهور و قیام منجی را
یک دروغ، یک سراب می بینم

من به راه خدا که آسان است
واسطه، سد و باب می بینم

کشتی اقتصاد نفتی را
غرق در منجلاب می بینم

همه جا را خراب بی نظمی
همه جا اضطراب می بینم

از برای چپاول و غارت
چین و روس، پا رکاب می بینم

هر کجا دزدی و خیانت شد
دست عالیجناب می بینم

عدل را از اصول شیعه
ظلم را بی حساب می بینم

هر کسی نغمه مخالف زد
گردنش را طناب می بینم

کار صنعت شکسته تحریم
شورش و اعتصاب می بینم

مصلحت را چماق می کوبند
کار بد را ثواب می بینم

عکس آقا به ماه و ملت را
غرق رنج و عذاب می بینم

چونکه قرآن همیشه متروک است
کشورم را خراب می بینم


سرود ملی انجمن پویندگان راه شرک

من گوش، جز به نغمه باطل نمی کنم
جز کفر و شرک، چیزی حاصل نمی کنم

نادانم و مقلدم و در مسیر جهل
هرگز سئوال، از آدم عاقل نمی کنم

طعم هوای نفس، چه شیرین و جالب است
من گوش، جز به خواهش این دل نمی کنم

اندر قفس، محقق یکسو نگر منم
هی با توام، نگاه کنم، گل نمی کنم

در حالت تقیه، چو روباه می رسم
هرگز غلاف توطئه، حامل نمی کنم

می ترسم از حقیقت و خفاش وار من
در سرزمین خورشید، منزل نمی کنم

هرگز کتاب و حرف مخالف نخوانده ام
خود را دچار معضل و مشکل نمی کنم

در راه جهل، می دوم آسان و چارنعل
دل را ز فکر باطل، حائل نمی کنم

دکان دین فروشی و تقلید دائر است
پس چاره ای به حل مسائل نمی کنم

با منتهای آمال، اندر بحار شرک
اندیشه از خرافه غافل نمی کنم

تا هست کربلا و مفاتیح سرخوشم
قرآن و کعبه چیست؟ حاصل نمی کنم

در قلب سنگ من، نرود آب علم و دین
دل را به غیر بدعت، مایل نمی کنم

هنگام شک و تردید، من نفی می کنم
در اینچنین مواقع، دلدل نمی کنم

من جز حدیث غالی، باور نمی کنم
من، گوش، جز به نغمه باطل نمی کنم


رنگ سیاه رنگ عشقه

علامت غم و ویرانیست رنگ سیاه
نشانه بد نادانیست رنگ سیاه

برای قوم خوارج چه رنگ زیباییست
بله تهاجم شیطانیست رنگ سیاه

به چشم آدم مداح رنگ عشق است و
خلاف مکتب ربانی است رنگ سیاه

قرین غصه و اندوه و ضجه و آن است
خلاف شادی و شادمانیست رنگ سیاه

صلیب فکر پلید و کثیف فریسی
نهیب مرگ زمستانی است رنگ سیاه

نقاب چهره تزویر در نفاق و کین
عذاب دوزخ جاودانیست رنگ سیا ه

به هیچ حالت و نوعی ندارد استحباب
که ننگ مکتب انسانیست رنگ سیاه

برای اینکه به سنت نبوده این شیوه
خلاف رسم مسلمانیست رنگ سیاه

چنانچه رنگ سپید است رنگ ربانی
لباس عالم حیوانی است رنگ سیاه

سپید باش به رنگ و به جامه و به فک
که شر و نکبت شیطانیست رنگ سیاه

چقدر روشن و سادست بیت آخر من
جهان تیره ظلمانیست رنگ سیاه


اسلام ناب آخوندی

اسلام، خراب است از واسطه و باب
ملت، همه نادان، حکام، همه خواب

ویران، شده قرآن، از نقل روایت
از اینهمه توجیه، از اینهمه آداب

سنت، شده یک وهم، در پیچ و خم فقه
در تاب و تب عرف، از واسطه و باب

توحید شده شرک، در سایه مرقد
تو غافلی از رب، دلبسته به ارباب

در کوی خرافات، فکر تو شده مسخ
عمرت به فنا شد، عاقل شو و بشتاب

تقلید، تو را برد، تا قعر جهنم
آهسته و کم کم، بی علت و اسباب


توحید یا شرک

با ملتی که خواب، توحید را چه کار؟
با مذهب خراب، توحید را چه کار؟

با گوشهای کر، این حرفها چه سود؟
با کور آفتاب، توحید را چه کار؟

تغییر قوم هست، آغاز هر صلاح
در زهر انقلاب، توحید را چه کار؟

اعدام یا ترور، محصول شورش است
با ترس و اضطراب، توحید را چه کار؟

از باب و واسطه، شد دین تو خراب
اندر حضور باب، توحید را چه کار؟

چون شرک خالص است، افکار زشت تو
در این خلوص ناب، توحید را چه کار؟

ویرانه شد دلت، از ظلم ظالمان
با این دل کباب، توحید را چه کار؟

در روز واپسین، با کوله بار شرک
می آید این خطاب، توحید را چه کار؟

با گنبد و ضریح، با قصه و فریب
با رنگ و با لعاب، توحید را چه کار؟


خوارج

شبهه رجالان خبر یک خبر دردناک
جهل فراری شده علم زده سر ز خاک

تندرو بی خبر قشری کوته نظر
جهل تو مانند بت دانش من چون تبر

مثل خوارج شدی داخل و خارج شدی
زیر خیالات خام باب حوائج شدی

مجمع فریسیان دشمن قدیسیان
دشمن دین خدا بدتر از ابلیسیان

فتنه تویی جهل تو ظالم و نااهل تو
بر سر دین خدا منتظر جهل تو


ملتی سر به زیر

ملتی سر به زیر می خواهیم
گوسفندان امیر می خواهیم

از برای دریدن گله
گرگ کم بود، شیر می خواهیم

هر کسی جیک زد شود اعدام
منطق هفت تیر می خواهیم

چوبه دار پاسخ فریاد
غیر خود را به زیر می خواهیم

آدم سیر می شود بیکار
شکمی نیمه سیر می خواهیم

تا بسیجی کشد برادر را
فکر او را فقیر می خواهیم

تا رسد خمس سوی جیب ما
زیر پاها حصیر می خواهیم

پوشش دین چه پوشش خوبی است
عقلتان را فطیر می خواهیم

Advertisements

2 responses

22 12 2009
sokhand

سلام. سروده های پخته و زیبا است. من خودم شعر شناسم که این را می گویم. ولی یک تذکر کوچکی دارم. شما چند بار نام ابوجهل و فرعون و خوارج برده‌اید نه به‌نیکی بلکه به بدی.
ابوجهل و ابولهب و ولید ابن مغیره و عاص ابن وائل برترین بخردان مکه بودند. آنها هیچگاه سخن بی دلیل را نمی‌پذیرفتند. فرعونان مصر از آغاز تا پایان متمدن ترین و بافرهنگ‌ترین سلاطین جهان بودند و تمدن‌ساز و جهانسازان بسیار بزرگی بودند، این هم آثارشان که می بینید. خوارج هم عدالت گرا بودند، اهل مرد نیز بودند، تنها مسلمانانی بودند که میگفتند خدا یک مرد و یک زن آفریده است هردو هم متساوی، لذا زن هم مثل مرد امام و قاضی و رئیس می‌شود. عدالت اقتصادی نیز شعاری بود که آنه به آن عمل کردند در میان خودشان. دریغ است که انسان خردگرایی همچون شما از فرعونان و خوارج و ابوجهل و امثال آنها به بدی یاد کنید

22 12 2009
علی

متاسفانه نمی دانم منظورتان از نیک بودن ابوجهل و ابولهب چیست؟ اینها سرسخت ترین دشمنان پیامبر(ص) بوده اند و البته باهوش بودن و خردورز بودن سودی ندارد وقتی از آنطرف بلال بیسواد متوجه منظور می شده و در واقع بینش و نگرش درست همراه با ایمان قلبی مهم بوده و الا بسیاری از دانشمندان و دکترها نیز در نظام ولایت مطلقه فقیه وجود دارند که سنگ این نظام را بر سینه می زنند، پس آیا آنها نیز خوبند؟! و همینطور بسیاری از خشکه مقدسان و آخوندهایی که بسیار هم به اصول دینی پایبند هستند ولی در واقع گمراه و احمقند و مثل همان خوارج می مانند، ایمان و اسلام با عقل خوب است نه ابلهانه و خرمقدس بودن همچون فریسیان زمان حضرت عیسی که تنها موجب ضرر و زیان هستند و وجهه دین را نیز خراب می کنند.البته فرعون و خوارج و غیره… در مقایسه با آخوندهای فعلی جمهوری اسلامی بسیار بهتر بوده اند و سخن شما از این جهت کاملا صحیح است، از توجه و انتقاد مودبانه ای که داشتید بسیار سپاسگذارم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: