ز اسلام به جز نام نماند

23 07 2010

وقتی که برای عشق فرجام نماند
ساقی که برفت، صحبت جام نماند

آزاده که در بند شکفتن می خواند
چون خواند اگر چه رفت ناکام نماند

بستند در خانه آزادی را
انگار کسی برای اعدام نماند

دین را به سراپرده قدرت بردند
در مسلخ مصلحت که اسلام نماند

هیهات در این قوم به جز دیو نبود
افسوس ز اسلام به جز نام نماند

سی سال گذشت ای خداوند چرا
یک روز قشنگ و خوب و آرام نماند

Advertisements

کارها

Information

2 responses

30 09 2010
نجیب (رمزی) امینی

سلامی چو بوی خوش آشنایی

شعر خوب شما را با حال و هوای خودم زمزمه کردم چنین تراوید:

ساکن آواره
وقتی که برای عشق جز نام نماند ساقی برود صحبت از آن جام نماند
آزاده چو در تار شگفتن بنوازد کام دل از آن زمزمه ناکام نماند
بستند لبت را که ایا بلبل، خاموش ! گر باز کنی جز ره اعدام نماند
دین را به سراپرده ی مذهب بربودند کز صیغه و از تقیه، اسلام نماند
سی سال به دعوای سحر! شب زدگان را خوابیست که فرداش سرانجام نماند
ای ساکن آواره ی غفلت کده ی جهل این نغمه برانداز که اوهام نماند

6 10 2010
علی

آفرین بر شما دوست گرامی و استاد عزیز، اشعارتان بسیار جالب و خواندنی بود، با تشکر از دقت و توجه شما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: